دشنه ی تیز و من و شاهرگِ هر دو دستم
من که حالا چمدانِ سفرم بر بستم
چمدانِ که در او درد و غم و هجر و فراق
هر چه از عشق تو درسهمِ خودم را بستم
رفتی و بعد تو من نیست شدم؛ نابودم
من ندانم که هنوزم ز چه خاطر هستم
رفتنت؛ رفتنِ جانم ز بدن بود و هنوز
زنده ام؛ زنده بگوری که به غم پیوستم
قبل از اینکه بروی کاش به دستان خودم
دل به دریا زده و پایِ تو را می شکستم
این چه فکریست که حالا به سرم پروردم
نه ! هرگز نتوانم؛ چقدر من پستم
شفیع سالک
ما را در سایت ناخلف دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91