سکوت همه جا را فرا گرفته بود و آسمان چنان تاریک به نظر میرسید که انگار سالهاست شب ها از روشنی ماه خبری نیست؛ ابرها از بسکه در تاریکی گیرمانده بودند هر طرف می خزیدند و گاه گاهی با همدیگر تصادم میکردند و برای چند لحظه این سکوت را می شکستند
نسیم ملایمی از جانب شرق می وزید و چنان سرد بود که شبیه دشنه تیز پوست را از بدن می تراشید و تا عمق روح فرو می رفت
علی هم با دستان ولچک زده اش پشت میله های زندان ایستاده بود و مثل بید سرما زده می لرزید
او میدانیست که به آخر خط رسیده ودیگر نمی تواند رهایی یابد
و با خود فکر میکرد که فردا چه جزای را محکمه برایم تعین خواهد کرد؛ اعدام، حبس ابد و ......
هیچ نمیدانست چه کار کند و شب هنوز هم ادامه داشت و این شب شاید شب آخر زندگی اش بود
دستان ولچک زده اش را از میله های زندان برداشت و در کنج سلول نشست و نفس عمیق گرفت؛ او فقط بعد از گرفتاری اش میتوانست راحت نفس بکشد چون پیش از آن هر لحظه درد جانسوزی روحش را نیش میزد و شریان های جسمش را تکه تکه میکرد
کم کم شب گذشت و هوا روشن شد اما او اینبار از روز شدن خیلی می ترسید و بلاخره پاس از روز نگذشته بود که سربازی دروازه سلولش را زد و گفت لحظه بعدتر به محکمه میرویم
چند لحظه بعد دو سرباز آمدند تا او را با خود به محمکه برند و بعد از ساعتی موتر پیش روی محکمه رسید و سرباز ها او را از دو شانه اش گرفتند و با خود به محکمه بردند و همینکه داخل محکمه شدند از هر طرف هیاهو برخاست
یکی فریاد میزد قاتل پدرم؛ دیگری قاتل برادرم و دیگری هم قاتل ماما، کاکا و......
سربازان که آنجا بودند کوشش میکردند تا مانع سر و صدای آنها شوند اما کسی به حرف آنها گوش نمیکرد و چنان نگاه های هولناکی به او میکردند که او از خودش بیم میکرد
بلاخره قاضی با دستش بر سرمیز کوبید و با صدای بلند گفت آرام باشید حالا محکمه حق تمام شما را از او می ستاند؛ اگر آرام نشوید همه ی شما را از محمکه خارج میکنم
همه به یکبارگی آرام شدند و فقط صدای تک تک ساعت دیوار محکمه به گوش میرسید و بس
همه منتظر حکم محکمه بودند. و علی را هم پشت پنجره شهادت با دستان ولچک زده اش ایستاده کردند
حالا دیگه او میدانیست که به آخر خط رسیده؛ اما از عمل که انجام داده بود اصلن پشیمان نبود و با اشتیاق به طرف مرگ میرفت
پس از چند لحظه قاضی گفت همه چیز آماده است و حالا محکمه را شروع می کنیم
و روی خود را به طرف علی کرد و گفت
آقا علی! شما به جرم خود اعتراف کردید و گفتید به شمول وزیر دولت که دیروز چند لحظه قبل از دستگیری تان به قتل رساندید، شصت و هفت نفر را کشتید آنهم با بیرحمی زیاد و با تبر قصابی
حالا میشود علتش را بگوید که چگونه میتواند انسان مانند شما که تا دیروز همه از او تعریف نیک میکردند دست به چنین عملی بزند؛ انسانیکه همیش کمک اش به فقرا میرسید و از انسانهای ضعیف دفاع میکرد
انسانیکه هر بیگاه همه فقرا پیش دوکانش صف می بستند تا به آنها گوشت رایگان کمک کند؛ چگونه میتواند این همه انسانها را بکُشد
آیا فکر نمیکردی روزی از این همه کارهای که کردی حساب میدهی ؟
علی با تبسم پر درد و اندوهی که در لبانش موج میزد با پشت دستان ولچک زده اش عرق جبین اش را پاک کرد و گفت
با وجودیکه سخت تلاش کردم نتوانستم مانع خود شوم و بخاطر اینکه حد اقل یک بار پیش از مرگم نفس راحت بکشم باید اینها را می کشتم.
قاضی با عصبانیت تمام پرسید
چرا ؟! چه توجیه میتوانید برای کشتن افراد بیگناه داشته باشید
کشتن انسان ها چگونه میتواند یک انسان را راحت سازد
آیا شما مریض اید؟
علی نفس عمیقی کشید و گفت شاید مریض باشم و شاید هم نباشم اما هرچه هستم از دست آنهاست و آنها خود خواستند که من چنین باشم
قاضی با صدای بلند فریاد زد نمیدانم این مرد چه میگوید و هدف اش چیست و رو به علی کرد و گفت
آقا علی ! آنها با تو چه کرده اند؟
از روز اول تا به آخر هرچه آنها با تو کردند را یکی یکی بگو
شاید بعد از این دیگر هیچگاه فرصت مهیا نشود که حرف های دلت را بگویی و نیاز نیست همه را با خود به گور ببری
علی با دستان ولچک زده اش از پنجره شهادت محکم گرفت وبا لحن لرزنده اش گفت درست است حالا همه چیز را برایتان میگویم، کمی وقت رابیشتر می گیرد اما به گفته خودتان نباید همه چیز را با خودم به گور ببرم
آهی عمیقی کشید و گفت وقتی من فقط پنج سال عمر داشتم و در قریه بالا در یک حویلی کهنه با مادرم زندگی میکردم با وجودیکه خیلی کوچک بودم اما نداشتن پدر رنجم میداد و وقتی بچه های دیگر را در کوچه با پدران شان میدیدیم دلم سخت میگرفت و با چشمان پر از اشک به خانه بر میگشتم و از مادرم می پرسیدم که پدرم کجاست و چه وقت می آید
او هر بار میگفت پسرم تشویش نکو پدرت بزودی بخیر می آید و این پرسش تکراری ام شده بود تا بلاخره یک شب که هوا خیلی سرد بود واز سرمای زیاد نتوانستیم تا صبح بخوابیم من از مادرم پرسیدم
مادر! هر روز برایم می گویی پدرت به زودی میاید اما وقتی امروز به یاسین پسر همسایه ما گفتم که پدر من هم میاید
او گفت پدرت جای رفته که دیگر هرگز آمده نمیتواند
راست بگو این پدرم کجاست و چه وقت میاید ؟!
اشک از چشمان مادرم سرازیر شد و گفت عزیزم ! بخواب که شب ناوقت شده و مرا بیشتر به آغوش خود فشرد تا گرم بیایم و بخوابم و گفت حتمن یک روزی می آید
اما من باز هم اصرار کردم و گفتم تا نگویی من نمیخوابم و به اصرار خود ادامه دادم
پس از اصرار زیاد مادرم با دستان ترک خورده اش چشمان اشک آلودش را پاک کرد واز گلوی پر از بغضش آهی کشید و گفت !
درست است پس همه چیز را برایت میگویم
پسرم مرا ببخش که تا حال به تو دروغ گفتم ؛ تو پدر داشتی اما زمانیکه در بطن من بودی پدرت را از ما گرفتند
پرسیدم پس او را کجا بردند ؟!
گفت او را کشتند و شاید من باعث شدم تا او را بکشند
کاش هرگز تقدیر ما را رو بروی هم قرار نمی داد
آه! این تقدیر از روز اول با من سر بدی گرفت و مرا دوباره از شهر به این قریه ظالمان کشید
وقتی پدرم بخاطر درس به شهر رفت و در آنجا با مادرم عروسی کرد خواستند در همان شهر زندگی کنند اما زمانیکه من به دنیا آمدم و از زندگی ام دو سال گذشت شبی سخت زلزله شد و خانه بالای ما افتاد و پدر و مادرم مردند؛ اما من از بخت بدم به گهواره زنده ماندم و فردا وقتی مرا از زیر آوارهای خانه مان بیرون کردند و دیدن من زنده ام به کاکایم حسن خان سپردند
کاکایم آنزمان خان قریه بود و مرا به قریه پایین به خانه خود برد و کم کم روزگار میگذشت تا اینکه به سن هفت سالگی رسیدم و کاکایم من و زهرا دخترش را با فیروز پسرش که آن زمان صنف پنجم مکتب بود راهی مکتب کرد تا شامل مکتب شویم
مکتب از قریه مان کمی دور تر بود و یکی دو روز زهرا با من مکتب رفت و بعد هر روز مرا تنها میگذاشت و با نسیمه و مروه دختران همسایه مان میرفت
من وقتی به مکتب رفتن تنها می ماندم خیلی میترسیدم تا بلاخره یک روز خاله مهتاب ات که دو سه روز پیشتر تو را معاینه کرد و دارو داد؛ دوستم شد و هر دو هر روز یکجا به مکتب میرفتیم و بر می گشتیم
او آن وقت هم خیلی دختر خوبی بود و همیشه به من کمک میکرد و هرچه زهرا کوشش میکرد تا او را از من جدا کند موفق نمیشد
من و خاله داکترت تا صنف دوازدهم با هم صنفی بودیم و همیش هر دو یکجا درس میخواندیم و به همدیگر کمک میکردیم
تا اینکه صنف دوازدهم را تمام کردیم و به امتحان کانکور شرکت کردیم
پس از چند مدت نتایج کانکور اعلان شد و من و خاله مهتاب ات هر دو به طب کامیاب شدیم ، اما زهرا نتوانست کامیاب شود و این امر باعث شد تا بیشتر نسبت به من کینه گیرد و کاکا حسن هم بخاطر اینکه زهرا جگرخون نشود مانع دانشگاه رفتنم شد و گفت برای دختران همین مکتب کافیست؛ شرم است که یک دختر به شهر برود و درس بخواند
با شنیدن این حرف خیلی مایوس شدم چون یگانه آرزوی که در زندگی داشتم همین بود
دو روز از این امر نگذشته بود که فیروز دانشگاه اش را تمام کرده و از ترکیه برگشت و زمانیکه این را شنید پدرش را قانع ساخت تا من را به دانشگاه بگذارد
نمیدانم فیروزی که قبل از رفتن اش به دانشگاه مانند زهرا همیشه اذیتم میکرد چرا اینقدر مهربان شده بود اما بعدها دانستم
وقتی کاکا حسن قانع شد با مهتاب هر دو راهی دانشگاه شدیم
در همان روز اول همینکه داخل دهلیز دانشگاه شدیم پسر خوشتیپ با موهای سیاه و قد بلند در آنجا ایستاده بود و مهتاب از او پرسید که محل ثبت نام کجاست؟
او گفت پشت سر دهلیز است و بعدا گفت شاید شما سرگردان شوید؛ بیاید من شما را نشان میدهم و خودش به راه افتاد ما هر دو نیز از قفایش به راه افتادیم
در راه از من پرسید به کدام دانشکده کامیاب شدید؟
وقتی گفتم هر دو به طب؛ لبخند قشنگی زد و گفت واه چه اتفاقی !
پس من و شما هم صنفی هستیم، من هم به دانشکده طب کامیاب شدم و همین چند لحظه پیش ثبت نامم راتمام کردم
همه خندیدیم و در این وقت به پشت سر دهلیز؛ محل ثبت نام رسیدیم
خیلی گیر و بار بود و اصلن نمیشد که یک قدم هم پیش رفت
اما او با ما خیلی همکاری کرد تا ثبت نام ما تمام شد و کارت هویت دانشگاه را گرفتیم و همچنان کارت شمولیت لیله را نیز به همکاری او همان روز اخذ کردیم و شامل خوابگاه شدیم
بعد اینکه کارهای ما تمام شد باما خدا حافظی کرد و گفت فردا انشاالله همدیگر را در صنف می بینم
و وقتی چند قدم از ما دور شد برگشت و گفت راستی یک بار هم نامم را نپرسیدید
نام من منصور است
همه قهقه خندیدیم و هر کدام به راه خود رفتیم
روز های دانشگاه می گذشت و هر روز او با ما مهربان تر می شد و هر صبح وقتی به صنف می آمد اول به من سلام میکرد و احوالم را می پرسید و بعدا میرفت و سر جای خود می نسشت و هر از گاهی که ناگاه متوجه میشدم می دیدم که دزدکی به من نگاه دارد تا بلاخره مهتاب هم از این امر خبر شد و وقتی به خوابگاه رفتیم به سر شانه ام زد و گفت ! نازنین میدانی: فکر میکنم منصور عاشقت شده
وقتی این حرف را شنیدم ناگاه تپش قلبم بیشتر شد و دست و پایم را لرزه گرفت
او خندید و گفت !
او دختر نکند تو هم عاشق او شدی ؟!
هیچی نگفتم واشک از چشمانم سرازیر شد و این باعث شد تا او بار بار اصرار کند
و بلاخره با اصرار خود مجبورم کرد و هرچه را که در دلم داشتم برایش گفتم
اینکه حتی یک لحظه هم از پیش نظرم دور نمیشود و شب ها را تا صبح بیدار میمانم و خوابم نمیبرد و پشتش خیلی دق میاورم و همینکه صبح میشود و او را در صنف میبینم خیلی راحت میشوم
او قهقه خندید و گفت پس درد ت خیلی زور است خانم داکتر!
بعد آن روز هر زمانیکه مهتاب او را میدید که به من دزدکی مینگرد مرا اشاره میکرد و لبخند میزد و روز ها به همین منوال میگذشت
تا اینکه روزی سخت مریض شدم و نتوانستم آن روز به دانشگاه بروم
مهتاب اسرار کرد که من پیش ات می مانم اما گفتم نه! تو برو نباید هر دو از درس بمانیم
او با اصرار من رفت اما وضعیت ام خیلی خراب بود
رنگم مثل گچ سفید و دور چشمان حلقه زده بود و نمیتواستم از جایم بلند شوم
پس از چند لحظه دروازه ی اتاق باز شد و مهتاب صدا زد که نازنین منصور مرا مجبور کرد که او را پیش تو بیاورم
و منصور وقتی چشم اش به من افتاد و حالم را دید نتوانست مانع اشک چشم اش شود و به گریه شروع کرد و به تکرار میگفت نازنین! نباید تو مریض میشدی
از بسکه زیاد این را تکرار کرد؛ مهتاب کاسه صبرش لبریز شد و گفت چرا او نباید مریض می شد؟
او ناخود آگاه با گلوی پر از بغض خود گفت!
چون من نمیتوانم تحمل کنم
من نازنین را خیلی دوست دارم
و دستم را گرفت و گفت میدانی از همان روز اول که تو را دیدم چنان دلم را تسخیر کردی که حتی نمیتوانم یک لحظه هم فراموشت کنم
اما تا حال جرات این را هم نداشتم که برایت بگویم و میترسیدم که مبادا از من خفه شوی و دیگر با من حرف نزنی
وقتی این حرف ها را مهتاب شنید رو به منصور کرد و گفت
آقا منصور! تنها شما این درد را متحمل نمی شوید بانو نازنین هم همین حالت را دارند
وقتی منصور این حرف را شنید چشمان اشک آلودش برق زد و با لبخند به من نگاه میکرد و هیچی نمیگفت؛ اما من تمام چیز ها را میتوانستم از چشمانش بخوانم
پس از آن رابطه ما هر روز مستحکم تر می شد و شعله عشق در قلب ما فزون تر
تا اینکه یک روز خبر شدم کاکا حسن بدون آگاهی خودم مرا به پسرش فیروز نامزاد کرده و از این امر وقتی آگاه شدم همه چیز را به منصور گفتم
منصور گفت!
نه ! آنها نمیتوانند با من و تو چنین کنند و از آن روزیکه خیلی میترسیدم بلاخره آمد و به همین خاطر به خانواده ام بار بار گفتم که تو را به من خواستگاری کنند اما آنها هر بار مخالفت کردند و گفتند دختر کاکایت به تو در خوردی بخشیده شده و مجبوری با او عروسی کنی
نمیدانم در این سرزمین چرا هیچ کس درکت نمیکند و به خواستت ارزش قایل نیست
و با گلوی پر از بغض دستانم را گرفت و گفت !
نازنین! من نمیتوانم تو را از دست بدهم
هر دو به چشمان همدیگر میدیدم و اشک میرختیم تا اینکه هر دو تصمیم گرفتیم به محکمه برویم و عروسی کنیم و این کار را هم کردیم
از عروسی ما هنوز شش ماه نگذشته بود که یک شب فیروز با چند تا از بادیگار هایش داخل خانه ما شدند و منصور را پیش رویم کشتند و بعد از کشتن منصور؛ فیروز رو به من کرد و گفت نمیخواهم تو را بکشم چون اگر بکشم راحت میشوی و میخواهم تا آخر عمر رنج بکشی و همه از دروازه بیرون شدند و رفتند
وقتی فردا به پولیس شکایت کردیم حرف ما را هیچ کسی نشنید چون او آن زمان وظیفه ی بزرگی در یکی از وزارت خانه ها گرفته بود و پولیس به ما گفت شما نمیتوانید کاری کنید چون او معین وزیر است
من ماندم و یک عالم اندوه و درد و گپ و طعنه های پدر بزرگ و مادر بزرگت که هر لحظه می گفتند منصور ما از دست تو فاحشه کشته شد تا بلاخره یک روز مادر بزرگت گفت !
از خانه ام گم شو ؛ من دیگه نمیتوانم تو را تحمل کنم و هر لحظه وقتی تو را میبیم درد منصورم تازه تر میشود
وقتی از خانه بیرونم کردند هرچه فکر میکردم جای برای رفتن نداشتم تا اینکه خانه ی خاله ی مادرم به ذهنم رسید
او تنها زندگی میکرد و گفتم شاید او پناهم بدهد
دانشگاه و شهر را ترک گفتم و به قریه اینجا نزد خاله زینب آمدم
و علی جان تو هم بعداً در اینجا تولد شدی و مرد خانه ما شدی.
وقتی این همه را شنیدم با وجودیکه خیلی خورد بودم اما چنان در مقابل کسانیکه پدرم را کشته بودند و ما را اینگونه ساخته بودند نفرت کردم که شب ها و روزها فقط به این فکر میکردم که چگونه آنها را میتوانم از بین ببرم
کم کم روزها میگذشت و این نفرت هر روز در ذهنم شعله ور تر می شد و چند مدتی نگذشته بود که مادرم مریض شد و دیگر نمیتواست کار های مردم را کند و لباس های آنها را بشوید
و این مریضی مادرم باعث شد تا همان نان خشک هم نتوانیم برای خوردن خود پیدا کنیم و از این امر حاجی غلام قصاب که در سر کوچه ما زندگی میکرد خبر شد
او آدمی نیکی بود و هر وقت به ما کمک اش میرسید
وقتی او از مریضی مادرم خبر شد یک روز آمد و به مادرم گفت تا مرا نزدش به شاگردی بگذارد تا بتواند از این طریق به ما کمک بکند
او انسان خیلی مهربانی بود و هر بیگاه به من کمی پول میداد تا به خانه ی ما نان بیاورم
روزها هر صبح با او به دوکان میرفتم و بیگاه می آمدم اما هر کسیکه به دوکان او برای خریدن گوشت میامد به طرف من نگاه متفاوت میکرد و بعضی ها به او می گفت
حاجی غلام! دیگر هیچکسی پیدا نمیشود که تو یک بچه ی ناخلف و حرامی را شاگرد خود گرفتی
و بعضی حتی در پیش روی ام مرا بی پدر و حرامی میخواندند
وقتی این همه را می شنیدم با وجودیکه هنوز ده سال عمر داشتم با خود فکر میکردم چرا این ها مرا ناخلف میخوانند؟! در صورتی که که پدر و مادرم با هم عروسی کردند
آیا گناه شان این بود که بخواست خود لبیک گفتند و خواست های این ها را نادیده گرفتند ؟!
اگر این چنین هم نمیبود آیا گناه من چیست که همه از من نفرت دارند به من طعنه میزنند
این همه افکار که در ذهنم میگذشت چنان مرا از آنها هر روز متنفر تر میکرد که احساس میکردم کاش توانم برسد و همه ی آنها را نابود کنم
روز ها میگذشت و این درد و نفرت در وجود من هر روز بیشتر ریشه می دوانید و شب ها این همه خوابم را از من گرفته بودند و شبیه مار زخمی در خود می پچیدم و تا صبح کابوس میدیدم
تا اینکه روزی مادرم وفات کرد و من ماندم و کوله باری از تنهایی
وقتی مادرم را به خاک سپاریدیم حاجی غلام از دستم گرفت و مرا بخانه خود برد و گفت بعد از این خانه ی تواینجاست
روزها هر دو میرفتیم دو کان و شب ها خانه می آمدیم
اما این درد هر روز بیشتر میشد و کسانیکه از همان روز اول یکبار هم مرا حرامی و ناخلف خوانده بودند از ذهنم بدور نمی شدند
و ذهن و فکرم چهره ی همه ی آنها را ثبت کرده بود و هر شب به رخم میکشید و دردم را بیشتر میکرد
کم کم روزگار میگذشت و من هم بزرگتر می شدم تا اینکه یک قصاب ماهر شدم و در این وقت حاجی غلام رو به من کرد و گفت
منصور جان! دیگر من پیر شدم و نمیتوانم قصابی کنم واز اینکه فرزندی ندارم و تو را مثل فرزندم دوست دارم دوکان را به تو واگذار میشوم اما از تو یک خواهش دارم اینکه هیچگاه فقرا را خالی از پیشروی دوکان من روان نکنی
چون پدرم وقتی این دوکان را به من می سپرد بار بار تاکید کرد که نباید در خیر این دوکان بسته شود
کلید دوکان را به من داد و سر از فردا خودم به تنهایی به کار شروع کردم
روزها می گذشت و من هم هر روز دو سه گوسفند را ذبح میکردم ومیفروختم اما هر چه میگذشت ذهنم با آن مسایل بیشتر درگیر میشد
و هر باری که یکی از آنهای را میدیدم که مرا حرامی گفته بودند دیگر دو سه روز متواتر حالم دگرگون می شد و درد جانسوزی قلبم را میسوخت و بلاخره این درد به حدی زیاد شد که دیگه نمیتواستم خودم را کنترول کنم
تا اینکه روزی صبح وقت که در جاده کسی نبود یکی از آنها را که از پیش روی دوکانم تیر میشود ناخودآگاه به مسلخ که در پشت دوکانم بود به بهانه یی فرا خواندم و وقتی داخل مسلخ شد دیگه نتوانستم خودم را کنترول کنم و با تبر قصابی به فرقش زدم و کشتم
وقتی جان کندن او را میدیدیم احساس میکردم تمام درد های که دارم از قلبم کوچ میکند؛ خیلی راحت شدم و دو سه روز احساس میکردم تمام خوشی های دنیا نصیب من شده و بار سنگینی از روی شانه هایم برداشته شده
پس از کمی فکر به این نتیجه رسیدم که باید او را پوست کنم و کم کم گوشت اش را با گوشت گوسفند یکجا به فروش رسانم
وقتی اثر از او باقی نماند بازهم همان درد روح و بدنم را تسخیر کرد تااینکه مجبور شدم یکی دیگری از آنها را بکشم و این امر برایم تکراری شد و همه را یکی یکی می کشتم تا بلاخره نوبت به وزیر لعنتی رسید و این وزیر که شما فیروز خان اش میخوانید همان فیروز است که پدرم را کشت و من و مادرم را به این حالت رسانید میخواستم او را در اول بکشم اما میدانستم که وقتی او را بکشم حتمن دستگیر میشوم و نمیتوانم متباقی را بکشم و میدانستم که اگر یکی از اینها زنده بماند نمیتوانم در گور هم آرام بخوابم
او را نمیتوانستم مانند دیگران به مسلخ ام دعوت کنم و با تبر قصابی بکشم بناً پس از مدت ها تلاش دیروز توانستم به حیث یک مراجع داخل دفترش شوم و او را نیز بکشم و به این درد که می کشیدم خاتمه دهم
وقتی او را با دستانم خفه کردم احساس میکردم تمام درد از روح و جسمم کوچ میکند و همینکه تمامش کردم حس کردم یک کوه از روی شانه هایم برداشته شده و تمام بعض روی سینه ام آب شد و فقط حالا می توانم نفس راحت بکشم .
پایان
![]()
ما را در سایت ناخلف دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85